کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 18 شهريور ماه ، 1389
 
مطالب تصادفی

مثل رود در ايران زيبا
[ مثل رود در ايران زيبا ]

·روستاي كندوان...

مطالب گذشته
يكشنبه، 20 تير ماه
· MORGAN
شنبه، 12 تير ماه
· بابل بليزري
· جانشین تو در این سینه خداوند نشد
سه شنبه، 8 تير ماه
· ]:[
يكشنبه، 6 تير ماه
· سفر ماسوله و قلعه رودخان
جمعه، 28 خرداد ماه
· هديه پل...
چهارشنبه، 26 خرداد ماه
· از خوبی تو بود
يكشنبه، 23 خرداد ماه
· Pablo Neruda
شنبه، 22 خرداد ماه
· مسابقات چوگان
سه شنبه، 11 خرداد ماه
· هادي

مطالب قدیمی تر

آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:53
جديدترين کاربر: h658

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 8
 بارديد ديروز : 12
 بازديد کلي : 89679
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 40
اعضا: 0
مجموع: 40

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 5
اعضا: 0
مجموع: 5

اعضاي آنلاين:

نقاشي لئوناردو داوينچي
داستان کوتاه

 

 

 


لئوناردو داوينچي هنگام کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشکل بزرگي شد: مي‌بايست نيکي را به شکل عيسي و بدي را به شکل يهودا، از ياران مسيح که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي‌کرد. کار را نيمه‌تمام رها کرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا کند. روزي در يک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي‌آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است، به کليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه وخودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداري کرد. وقتي کارش تمام شد، گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام. داوينچي با تعجب پرسيد: کي؟ سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که دريک گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم..

 (پائولو کوئيلو - برگرفته از کتاب شيطان و دوشيزه پريم)

ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 24 تير ماه ، 1388 توسط meysam  چاپ مطلب

 
نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : wuq10ciz
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد داستان کوتاه
· سایر مطالب نوشته شده توسط meysam


پربازدیدترین مطلب در زمینه داستان کوتاه:
حکایت بهلول و آب انگور


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

 

javoni.ir

 


M....M



Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

www.mashhadteam.ir