
یک شعر زیبا ازحسین ظهرابی
بايد خودم را می کشيدم سمت آغوشت ديوانه ام می کرد ديگر حسّ تن پوشت احساس کردم دست من داغ است و ويرانگر احساس کردم قلب تو داغ است و آغوشت سانتی گراد گرمی ات بالا می آمد هی من هم فارنهايتی رسيدم نقطه ی جوشت
.
.
.
گاهی همان بهتر غزل هم نيمه باشد اين شعر های مبتذل هم نيمه باشد يک جور شطرنجی کنم احساس خود را آن بوسه ی توی بغل هم نيمه باشد ساکت بمانم درد هايم را دو روزی تا شايعات محتمل هم نيمه باشد آدم بيايد!، سيب و حوا را بدزدم غوغای خلقت لااقل هم نيمه باشد دنبال گرگ سرنوشتم را بگيرم سگ باشم و مکر و دغل هم نيمه باشد شيرين اگر باشم دلت را می زنم! نه؟ بايد که از امشب عسل هم نيمه باشد
از شعرنو
|