کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 20 اسفند ماه ، 1388
 
منوی اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت
تبليغات

مطالب تصادفی

همین
[ همین ]

·به رنگ ارغوان...
·سه نوع عكس - سه نوشته
·پاييز 88
·ببخش خدا
·يك جمعه...
·حرفهاي جالب ناك و سوزناك
·خسته بود

مطلبي جالب - طنزگونه
Javoni

 

حتما بخونید - جالبه ...
خیلی باحاله...
ادامه مطلب ...

توافت‌های ایران و خارج


موضوع انشای این هفته‌ی ما مثل هفته‌های قبل "علم بهتر است یا ثروت؟" بود ولی چون موضوع خیلی خنکی بود؛ من تصمیم گرفتم کمی راجب به "توافت‌های ایران و خارج" و مسایل غیره انشا بنویسم.

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

...

0 امتياز يكشنبه، 21 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 47 بار بازديد شده

شوهر کامپیوتری
داستان کوتاه

شوهر کامپیوتری


یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.

یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گویند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟»

ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...

وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.

بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.

نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

ابوالفضل زرویی نصر آباد

5 امتياز يكشنبه، 21 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

مريض يك نفسم از لبان پاره ي تو --- از حسين
شعر از همه جا - همه نوع

 


 

 

مريض يك نفسم از لبان پاره ي تو
خراب مي شوم از بوسه با اشاره ي تو

تماس ِ شرجي ِ آغوش هاي مبتذل و
بهانه ي من و هي گرمي دوباره ي تو

آهاي ... حال دلم خوب نيست دختركم!
هواي اين دل آواره غير چاره ي تو؟

شبي نشد كه نباشد گرفتنت هوسم
و چشم خيره ي من مست تا ستاره ي تو

كشيده مي شود اين لحظه ها به سمت كجا؟
و توي هر غزلم پاي استعاره ي تو؟

به گام هاي خودم مطمئن شدم بروم
به جاده اي كه خودش مي رسد به قاره ي تو

بنفشه‌های دلم را بیا و رنگ کمان کن 
به هفت جلو
ه‌ی رنگین کمان مبارک‌مان کن


چهل حقیقت آبی... چهل حریر بنفشه
چهل قناری قرمز، ولی اسیر بنفشه

عرق به شبنم انگورهای تازه نشسته
کنار جقه‌ی گل بوته بی‌اجازه نشسته

علف ترنّم خرداد را بهانه گرفته
و بار بارش خورشید را به شانه گرفته

سکوت زنبق وحشی صدای درّه‌ی گیسو
گلاب طرّه گره خورده روی ترّه‌ی گیسو

نگاه کن که ببینی شبیه هیچ شدم من
دو مو، دو تای مجعّد، دو زلف پیچ شدم من

ترانه پشت نگاهت، غزل‌سرای لبم شد
و سرمه ریزی چشم تو آفتاب شبم شد

مرا به عشوه بخوان و بکش مرا به کرشمه
به عکس سیب صدایم در آب قرمز چشمه

به قطره‌های اناری که دانه دانه چکیده
به شاخه‌ای که از آن سبزی جوانه چکیده

برقص دورِ طلوع ِ سپیدگاه ستاره !
به چرخ‌های فراوان، به دورهای دوباره...

به هلهله، به هلاهل، به گریه‌های مردّف
به شوکران عروسی، به حجله‌های پر از دف

بگو چگونه بنوشم تو را که ساغر عشقی؟
تو حرف اوّل حسّی، تو حرف آخر عشقی

 

ایمانی

0 امتياز شنبه، 20 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

شنبه - بیست مهر
Javoni

 

 

 

 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

به او چشمهای قشنگ خیس یا خشکتون
اگه خیس شد، امیدارم از شوق باشه نه از غم

امیدوارم هفته توپولی داشته باشید، تک تکتون
پر از عشق
هر کی که این صفحه ناچیز منو میبینه...

روزتون قشنگ
این هفته چهارشنبه روز عصای سفید هست، اگر کس اطرافتون از نعمت چشم برخوردار نیست، حتما براش تو این روز یک هدیه ای تهیه کنید.

آن کس که بینایی اش را از دست داده کور نیست، کور کسی است که بینش و بصیرت ندارد.
پیامبر اعظم

0 امتياز شنبه، 20 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 46 بار بازديد شده

از روي دلتنگي ...
شعر ... دل نوشته ...

 

 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 قیصر امین پور

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین پور

2 امتياز جمعه، 19 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 199 بار بازديد شده

عكس هاي ...
عکس

 

 

                             یک سری عکسهای (بدم میاد بگم) عاشقانه !
                             در نوع خودشون قشنگند
                             اگه بکارتون میاد بدانلودین...

 

0 امتياز سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

 
تعداد اخبار: 92 (16 صفحه | قابل نمايش: 6)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 ]
آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:48
جديدترين کاربر: SoNaZ

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 79
 بارديد ديروز : 197
 بازديد کلي : 52321
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 26
اعضا: 0
مجموع: 26

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 8
اعضا: 0
مجموع: 8

اعضاي آنلاين:

ورود به سایت
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

مطالب گذشته
چهارشنبه، 6 آبان ماه
· پاييز 88
پنجشنبه، 26 شهريور ماه
· حکایت بهلول و آب انگور
چهارشنبه، 25 شهريور ماه
· سه شرط لقمان
· ببخش خدا
سه شنبه، 13 مرداد ماه
· روزهاي يكشنبه
چهارشنبه، 7 مرداد ماه
· دو بيتي - حسين
· جشنواره خودروهاي كلاسيك
يكشنبه، 4 مرداد ماه
· پارك آبي آزادگان
يكشنبه، 28 تير ماه
· بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
شنبه، 27 تير ماه
· يك جمعه...

مطالب قدیمی تر

صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

 

javoni.ir

 


M....M



Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

www.mashhadteam.ir