
چهارشنبه بود كه بچه ها قرار گذاشته بودند باهم برن فيلم به رنگ ارغوان ببينند ما رو هم بي نصيب نگذاشتند و به من هم اطلاع دادند و خلاصه همه با هم جلوي 30نما قرار گذاشتيم...
فيلم خوبي بود... لوكيشنهاي خوب و موضوع غير تكراري و به عقيده من از همه مهمتر پايان خوب و با معني... با اينكه كم كم موضوع اصلي به عشق برگشت، ولي عاشقانه هاي اين فيلم خيلي كم بود !
بعد از فيلم بعضي ها رفتند و بعضي ها هم كه ماندند همه با هم از فرط گرسنگي راهي يك رستوران حوالي چهارراه وليعصر شديم...
همه اينها رو گفتم تا براي اين عكس توضيح بدم !
همه چي از اونجايي شروع شد كه دنبال خودكار ميگشتيم تا سفارش هامون رو روي دستمال كاغذي بنويسيم
بهاره از اون كوله فوق العاده سنگينش يك چيزي بيرون آورد، كه پر بود از روان نويسهاي رنگارنگ اونجا بود كه استعدادهاي نهفته بچه ها شكوفا شد... !
و اين دو نقشي كه رو دوتا دستمال كاغذي هست، حاصل اون استعدادهاست
گلها و اسامي حاصل هنر پريزاد و كاركترها هم هنر احسان
به هر حال خاطره اي شد برا خودش دستمالها پيش من يادگاري موند...


ميثم، بهاره، پريزاد، احسان، باهر، محمد 6 اسفند 1388
|